بگذار صادقانه بگويم که خسته ام.........

شايد....نميدانم شايد اولين روزی که شروع کردم....خودم ...اره فقط خودم رو يه عاشق واقعی می دانستم...اينجارو هم يه جايی که ماله خودمه....شايد ...اره شايد يه جای که... که هميشه جاودانه...يه رويا ....ارزو....يا هر چيزی که تو اسمش رو بگذاری...يا شايد به قول تو يه بچه بازی......زندگی گذشت....جاری شد....ما بزرگ شديم....لحظه ها ....ثانيه ها...دقيقه ها ....ساعت ها.... هفته ها...ماهها گذشت....با شادی هم شاد شديم....با پريشانی هم پريشان ...با گريه ی هم گريستيم و زندگی همچنان ادامه داشت...اما من حالا می دانم ...نه کارهای من....نه کارهای ما....بلکه زندگی يک بچه بازيست...زندگی يک اشتباست....شايد يک گناه بدون بخشايش.....
من فهميدم ما ميتوانيم باشيم....ميتوانيم دوست بداريم...می توانيم عاشق باشيم...عاشق هر کسی...هر چيزی ...حتی بدون اميد وصال.....
در جايی خواندم زندگی دو نيمه است....نيمه ی اول در انتظار نيمه ی دوم و نيمه ی دوم در حسرت نيمه ی اول .
من....هم اکنون در استانه ی ورود به نيمه ی دوم زندگانيم هستم....در انتظار همان چيزی که شايد به ان اينده لقب داده اند....من ...بزرگ شده ام ...هميشه از يزرگ شدن می هراسيدم....اما زندگی ترسم را ريخت....هم اکنون از انچه به انتظار من نشسته است هراسانم...من ملينا يا همان فردی که تو او را ملينا می دانی و با اين اسم ميشناسی از اينده ميترسم... دلم نمی خواهد حسرت بخورم...حسرت نيمه اول....ان چرا که گذشت و شايد فقط در افسانه ها قابل بازگشت باشد...من ميدانم که بودم....ميدانم که هستم ...اما نمی دانم که خواهم بود....چه خواهم شد....شايد فردا ديگر مرا نشناسی...شايد بعد از خواندن اين متن مانند هزاران متنی که قبلا خوانده ای مرا فراموش کنی...من هم مانند همين ملياردها فردی که بوده اند هستم....و مانند همان ها هم روزی نقطه ای می شوم و به تاريخ می پيوندم....نمی خواهم ...نمی خواهم فردا مرا به ياد بياری...اما همين امروز برايم دعا کن....نه....نه...نه مثل اين ارزو های کرده و نکرده که روزی هزاران بار برای ديگران ميکنيم و ثانيه ای بعد نمی دانيم چه شد و چه گفتيم ....من نمی دانم تو کيستی ...نميدانم در کجای اين کره ی خاکی نشسته ای و اين متن رو ميخوانی...شايد برای من همان يک اسم باشی...نميتوانم بگوييم هميشه به يادت هستم....چون نمی توان قولی داد که نمی توان به ان عمل کرد...فقط از تو می خواهم برايم...دعا کنی..همين!
و اما همچنان زندگی جاريست......
شايد شنيده باشی ....اين حکايت من است:
اين مثنوی حديث پريشانی من است
بشنو که سوگ نامه ی ويرانی من است
امشب نه اينکه شام غريبان گرفته ام
بلکه به يمن امدنت جان گرفته ام
گفتی غزل بگو....غزلم شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد ....خيال مرد
گفتم مرو که تيره شود زندگانيم
با رفتنت به خاک سيه می نشانيم
گفتی زمين مجال رسيدن نمی دهد
بر چشم باد فرصت ديدن نمی دهد
وقتی نقاب محور يک رنگ بودن است
معيار مهر ورزيمان سنگ بودن است
ديگر چه جای دل خوشی و عشق باقی است
اصلا کدام احمق از اين عشق راضی است
اين عشق نيست فاجعه ی قرن اهن است
من بودنی که عاقبتش نيست بودن است
حالا به حرف های غريبت رسيده ام
فهميده ام که خوب تو را بد شنيده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگويم که خسته ام
بيزارم از تمام رفيقان نا رفيق
اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق
من را به ابتزال نبودن کشانده اند
روح مرا به مسند پوچی نشانده اند
تا اين برادران ريا کار زنده اند
اين گرگ سيرتان جفا کار زنده اند
يعقوب درد ميکشد و کور ميشود
يوسف هميشه وصله ی ناجور ميشود
اينجا نقاب شير به کفتار می زنند
منصور را هر اينه بر دار ميزنند
اينجا کسی برای کسی ....کس نمی شود
حتی عقاب در خوره کرکس نمشود
جايی که سهم مرد بجز تازيانه نيست
حق با تو بود...ماندنمان عاقلانه نيست
ما ميرويم چون دلمان جای ديگر است
ما ميرويم...هر که بماند مصير است
ما ميرويم گر چه ز الطاف دوستان
بر جای جای پيکرمان زخم خنجر است
دل خوش نمی کنيم به عثمان و مذهبش
در دين ما ملاک مسلمان ابوذر است
ما ميرويم مقصدمان نا مشخص است
هر جا رويم بی شک از اين شهر بهتر است
از سادگيست گر به کسی تکيه کرده ايم
اينجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما ميرويم...ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن يک مرد فاجعه است
ديريست رفتن همی راه غافله
ما مانده ايم غافل و پيران غافله
اين جاده گر چه باب منه پای لنگ نيست
بايد شتاب کرد...مجال درنگ نيست
بر درب افتاب پی باج ميرويم
ما هم بدون باج به معراج ميرويم....
اين عکس رو هم با مهسا ميخواستيم به ژامک بديم...برای تولدش...اما نشد...اين هم برای همتون.

فريدون در حالت دعوا کردن.

در مورد فريدون هم.....اون هر جا باشه....هر جای دنيا...ما طرفدارش هستيم ...تو قلبمون....تو دلمون ...و برای موفقيتش هميشه ارزوی موفقيت ميکنيم....اون هميشه بايد بدونه ...که تنها نيست....کلی هوادار داره که دوسش دارن و با تمام وجود ازش حمايت ميکنن....منم يکيش.
زندگی همواره انتظار برای فرا رسيدن لحظه ی صحيح عمل است.
دوستتون دارم.
خداحافظ....اما نه برای هميشه.....
فريدون اينجا...فريدون اونجا...فريدون کجا؟؟؟
طبق اخرين خبر از فريدون زندی......خبر گذاری مهر در خبری در تاريخ ۳۱/۴يعنی ۶ روزه پيش اعلام کرد که تا اخر اين هفته فقط بايد منتظر پيوستن فريدون در تيمی باشيم چون با پايان ماه اوت فصل نقل و انتقالاتم به پايان ميرسه اين خبر گذاری همچنين اعلام کرد که فريدون زندی مذاکراتی موفقی را با اشتوتکارت انجام داده بر اين اساس ما بايد حداکثر تا ۲يا ۳ روز ديگه منتظر اعلام تيم باشگاهی فريدون باشيم...در غير اين صورت بايد تا نيم فصل مسابقات صبر کنيم....به هر حال ما همگی برای اين بازيکن شايسته و با تکنيک و با استعداد دعا ميکنيم.

در بی خبری براتون عکس میگذارم.
اگه عکس نبود چه اتفاقی می افتاد....ادم ها در یک تاریخ در یک لحظه خشک می شوند و به تاریخ میپیوندند تا یادشون همیشه زنده بمونه!



